تبليغاتX
به رنگ آبی

به رنگ آبی

...هرروزجان مالگدکوب سم اسبان خیال است

 

برتراز...

 

بردوچشمان پرازعشق توسوگنــد نشُــد

 

برلبی مانده در اندیشــه ی لبخنـد نشُــد

 

هم قسم برلحظاتی که در آن خلق شدی

 

جانشین تو در این سینـه خداوند نشُــد!

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 18 توسط پرویز اجلّی| |

 

برپیکر...

 

برپیکــراو نخورده چیـزی جز مُشـت

 

ازراه که می رسید هر کس می کُشت

 

تا خانه ی ما خواســــت قـدم بگــذارد

 

در کوچه سـر ِعشـق بریدند از پُشــت

 

نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389ساعت 17 توسط پرویز اجلّی| |

 

آرام...

 

آرام  مثـــال  برگ ها   می پوسـم

غمناک ترین  صـدای  یک ناقوسم

حالا که برای زیستـن شوقی نیست

دستــان خدای مرگ  را می بوسـم

 

آرامش...

 

آرامـــــش زندگانــــی ِ ما  را  بُرد

افسوس  کســـی قرار را از ما بُرد

وقتی که زبانی از شکُفتن می گفت

دسـتی همـه ی بهـار را یکجــا بُرد

 

ازدرد...

 

ازدرد وغم وغصّـه پُرم،لبریـزم

چون برگ ِ غریب ِ آخـر ِپاییزم

من بغض ِ دقیقـه های تنهایی را

آهسته درون خویشتـن می ریزم

 

هرچند...

 

هرچنـد زبان خمـوش دارد دیوار

یا پنبـه درون ِ گوش  دارد دیوار

چیزی تونگوهیچ مپٍُرس ازاسرار

 زیراکه همیشــه موش دارد دیوار!

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 19 توسط پرویز اجلّی| |

 

افسوس...

 

افسوس که دیگراز کفت رد شده است

 

از تیررس  و از هدفت  رد شده است

 

آری،چه تو را به عشق وعاشق گشتن

 

تاریخ ِ زمان ِ مصرفت  رد شده است!

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 16 توسط پرویز اجلّی| |

 

دیوارهای زندگی...

 

 دیوارهای  زندگی از بن شکسته است

 

رفتی به سینه شاپرک غم نشسته است

 

فکـــر نبـود تو در شـکل  یک  سـوال

 

در ذهن کوچک من  نقش  بسته است

 

 

دیرزمانی...

 

دیرزمانی اسیرت بودم،

 

روزی به اجبار آزادم کردی،

 

چه آزاداسیری

 

وچه اسیر ِآزادی...!

 

 

نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389ساعت 16 توسط پرویز اجلّی| |

 چون ابرها...

 

چون ابرها به هم می رسیم،درهم تنیده می شویم

 

وتالحظه ی جدایی

 

توگریه می کنی

 

من آب می شوم...

 

 

تنهااتاق...

 

تنهااتاق مهمانسرای دلم به امید آمدنت همچنان خالیست،

 

قدم هایت را کمی تندتر بردار

 

زودتر بیا...

 

نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 12 توسط پرویز اجلّی| |

                        غزلی ناتمام...

 

بامن سخـن ازبی کسی ودرد نگو

 پاییـزودرخـت ویک غم زرد نگو

 

برریشه ی سرمازده ی عشق بیا

گرمی بده از حادثه ی ســرد نگو

 

از دختــر آب و آینــه حرف بزن

از مـردِ بدِ همیشــه  نامـــرد نگو

 

تا اوج جنون بیــا مرا یاری  کـن

   ازخستـگی ای عاشق شبگرد نگو...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 21 توسط پرویز اجلّی| |

 

رفتیّ وچقدرلحظه هاجانسوزاسـت

 

غم بردل نفرینـی ِمن پیــروزاسـت

 

گفتـی که چوفـــردابشـــودمی آیــی

 

  امروزنه فردای همـان دیروزاسـت!؟

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 20 توسط پرویز اجلّی| |

 

دسـت های زنـدگی را مـرگ بســت

 

شیـشـه ی امّیـــدمان را غم شکـسـت

 

رابطـــه هـم ریشــه ها یـش یخ زده

 

  چون دمای عشـق زیر صفر اســت !

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 20 توسط پرویز اجلّی| |

 

فریادزدم ، گریه شدم ، آخ شدم

 

با غول غم زمانه  هم شاخ شدم

 

هرروز ِخدا ازعشق خالی گشتم

 

همدرد ِ ستاره های سوراخ!شدم

 

ستاره های سوراخ:منظورستاره هایی هستن که به مرورزمان نور خودشون روازدست داده وافول می کنن. 

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 12 توسط پرویز اجلّی| |

Design By : Night Melody